|
|
|
|
|
در این سکوت شبانگاهان،به مهتاب چشم دوخته ام و از ستاره ها،در باره ی تو می پرسم. قاصدکهای خیالم به آسمانها که آسمان خاطره هاست ، پرواز می کنند.زندگی قطره قطره ذوب می شود و آنچه که می ماند ،خاطره هاست. آری سرزمین خاطرات من و تو،جایی است که طلوع و غروب در آن رنگ دیگری دارد. پس همراهم بمان و در این تیرگی تنهایم مگذار. من نیز منتظر می مانم تا اینکه بگویی تا کی باید در انتظارت بمانم . ای تنها بهانه ی زندگیم.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 10:47 بعد از ظهر توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 10:5 بعد از ظهر توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
وقتي سرت رو رو شونه هاي کسي ميگذاري که دوستش داري بزرگترين آرامش دنيا رو تو خودت احساس ميکني و وقتي کسي که دوستش داري سرش رو رو شانه هات ميذاره احساس مي کني قوي ترين موجود جهاني
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 11:52 قبل از ظهر توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم هميشه مي خواست غزلي بگويم که اخرين بيتش..
آخرين پلک خواب الوده تو باشد.... امشب ولي مي خواهم به جاي حافظ با ديوان چشمان تو فال بگيرم.. پلک که مي زني ورق ورق غزل تازه زاده مي شود.. اخرين برگ ديوان چشمان تو کجاست؟؟؟ پلک بزن من غزل تازه مي خواهم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 11:16 قبل از ظهر توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
![]() ![]() ![]() ![]() یه روزی ازهمین روزا ،بهونه تو رو دارم
یه عالمه نگفتنی ،هوای خونمو دارم هوای شهر وکوچمون، كه عشق از اونجا پا گرفت به انتظار نشستن و ،رسيدن تو را دارم يه روز بيا ببينمت ميخوام باهات حرف بزنم ميخوام بگم دوستت دارم از ته دل داد بزنم ميخوام بگم كه زندگيم با بودن تو جون گرفت خيال نكن كه بعد تو كسي تو قلبم جا گرفت ازت ميخوام كه بگذري از همه گذشته هام تو اين ديار بي كسي فقط تويي موندي برام ![]() |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 11:48 بعد از ظهر توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 8:9 قبل از ظهر توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستای خوبم اگه خواستید در مورد آخرین روز دانشگاهم برای
من از حس خودتون بگین ممنون میشم .منتظر نظرات قشنگتون می مونم .در یه جمله بهترین حس خودتون را برام بگین تا من بهترین نظر را انتخاب کنم .البته جایزه هم داره ................. بالاخره چهار سال از دنیای شیرین دانشگاه با تمام خاطراتش گذشت انگار همین دیروز بود که در دانشگاه قبول شدم . والان دوست دارم به اون روز برگردم چون یکی از بهترین لحظات زندگی هر جوانیست .شاید حسرت کسانی را بخورم که تازه به دانشگاه می روند . منتظر نظرات قشنگ شما هستم ضمنا از وضعیت تحصیلی خودتون اگه دوست داشتید برام بنویسید |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386ساعت 4:49 بعد از ظهر توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
بودن و نبودنش فرقی نداره ... تو قسم خورده بودی با من می مونی ...
خاطرات عشق پاره تو دلم چه موندگاره ... قاب چشمای سیاهت عمریه که رو دیواره ...
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديموقت پرپر شدنش، سوزو نوايي نکنيمپر پروانه شکستن،هنر انسان نيستگر شکستيم ز غفلت،من و مايي نکنيميادمان باشد ، سر سجاده عشقجز براي دل محبوب، دعايي نکنيميادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماندطلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنیم
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 7:56 قبل از ظهر توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
منم آنكه براي تو مي ميرد نفسم ز خيال تو مي گيرد
توئي آن كه بهانه فردايي توئي آنكه جوانه سراپايي
چه كنم با تو اگر، كه مدارا نكنم...
چه كنم گر غم تو، به تو حاشا نكنم
چه بگويم كه مرا نبود شوق سخن
به كه گويم كه دلم، شده بيگانه زمن... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 11:52 بعد از ظهر توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
همیشه غروب دریا برام یه دلتنگی خاص داشته درعین زیبایی وقتی خورشید آخرین پرتوهای عاشقش رو ،روی تن گرم دریا رها میکنه و آسمون که آبی بی انتهاش رو چه بی ادعا پیشکش دریا کرده و دریا که با همه اینها عاشقانه ساحل رو می پرسته و چه بی غرور خودش رو در آغوش ساحل میندازه .همیشه وقتی به دریا نگاه می کنم، مطمئن هستم که آنقدر مهربون هست که بشه کنارش ایستاد و از زیبایی و شکیبایی و شعری که درش هست لذت برد.میدونی اگه دل به دریا بدی آسمون دلت آبی میشه و اون وقت آبی آسمون پیش چشمات تبدیل به بیکرانی میشه که بالهات رو به پرواز تشویق می کنه و این آغازی میشه تا اهل آسمون بشی و زمین بشه خونه دوم تو .دل به دریا که بدی هوای دلت بوی بارون میگیره اون وقت همیشه حس ناب باریدن در تو تازه است هر وقت دلم از همه کس و همه جا می گیره وقتی دیگه حتی از خودم هم خسته هستم میرم به خلوت دریا و ساحلش کفشهام رو در میارم آن وقت که حرکت شن های دریا رو زیر پام حس میکنم وقتی موجهای دریا خودشون رو بی غرور زیر پاهام رها میکنن نسیمی که منو درخودش می پیچه و احساس سرما ئیکه همه وجودم رو میگیره خیلی میایستم یه گوشه ساحل و چشمام رو میبندم و فقط گوش میکنم . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 2:20 بعد از ظهر توسط علی
|
|
||